گنج ادب free domainجامعه مجازی، شبکه اجتماعی، دوست یابی، دوستیابی، ثبت دامنه، ثبت دامین
"من در دادگاهی که نه قانونی بودن و نه صلاحيت آنرا قبول دارم از خود دفاع نميکنم . بعنوان يک مارکسيست خطابم با خلق و تاريخ است. هر چه شما بر من بيشتر بتازید من بيشتر بر خود می بالم چرا که هرچه از شما دورتر باشم به مردم نزديکترم و هرچه کينه شما به من و عقايدم شديدتر باشد لطف و حمايت توده از من قوی تر است . حتی اگر مرا به گور بسپاريد – که خواهيد سپرد – مردم از جسدم پرچم و سرود ميسازند."
خسرو گلسرخی و کرامت الله دانشیان ستاره بودند و به خیل ستارگانی پیوستند که دست خونریز استبداد آنان را از آسمان خلقهای میهنمان ربود.
یک با یک برابر نیست
معلم پای تخته داد میزد
صورتش ازخشم گلگون بود
ودستانش به زیرپوششی ازگرد پنهان بود
ولی آخرکلاسی ها ،
لواشک بین خود تقسیم می کردند
وان یکی درگوشه ای دیگر « جوانان» را ورق میزد
برای اینکه بیخود های وهو می کرد وبا آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان میداد
با خطی خوا نا بروی تخته ای کز ظلمت تاریک غمگین بود
تساوی را چنین نوشت * یک اگر با یک برابر است*
از میان جمع شاگردان یکی برخاست ،
همیشه یک نفر باید برخیزد . ......... .
به آرامی سخن سر داد
تساوی اشتباهی فاحش ومحض است
نگاه بچه ها ناگاه به یک سو خیره گشت و
معلم مات برجا ماند
و او پرسید : اگر یک فرد انسان ، واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود؟؟
سکوت مدهشی بود وسؤالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور وزر بدامن داشت بالا بود آنکه
قلبی پاک ودستی فاقد زر داشت پایین بود
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون ، چون قرص مه میداشت بالا بود
وآن سیه چرده که مینالید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو میشد
حال میپرسم یک اگر با یک برابر بود
نان ومال مفتخواران از کجا آماده میگردید؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا میکرد؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟
یا که زیر ضربت شلاق له میگشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس میکرد؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید :
یک با یک برابر نیست . . . .

خسرو گل سرخی
هرشب ستاره ای به زمین می کشند و باز
این آسمان غم زده، غرق ستاره هاست...
(سیاوش کسرایی)

من همیشه به دو چیز می اندیشم
و به دو چیز اعتقاد کامل دارم
دوم به خودم
سوم به هیچ چیز
تو به چند چیز معتقدی؟
کیوان باژن- «خسرو گلسرخی» از ذوق هنری ارزنده ای برخوردار بود. یکی از رفقایش ایده او را در رابطه با حس زیبایی شناسانه شعر، این چنین ترسیم می کند: «خسرو، از زبان این و آن می شنید که شعر، شعار نیست! و [در پاسخ] می گفت: لطفن آیه های روشن فکرانه را مثل کاه و علف، جلوی ما نریزید! چه را نباید شعر، شعار باشد؟ در جایی که زندگی کم ترین شباهتی به خودش ندارد، این کفر است که به دنبال شعر ناب و جوهر سیال شعری، سینه چاک دهیم!»
خسرو اشتیاق عجیبی به بحث داشت. انگار به این ترتیب می خواست هر چه بیش تر جهل را به عقب رانده و جهت حرکت به جلو را در همه عرصه های اجتماعی، حداقل برای خودش هموارتر کند. در این راستا؛ اقشار مختلف -از هر حزب و گروه و با هر سمت و سو و عقیده ای- طرف مناظره اش بودند.
او به همراه رفیق هم رزم اش، «کرامت دانشیان» -دو هم پیمانی که نام شان چنان به یک دیگر گره خورده که چون نام یکی از آن ها آورده شود، الزامن نام آن یکی نیز در ذهن آدمی تجسم می یابد!- در سپیده دم هشتم بهمن ماه 1352 مردانه مقابل جوخه آتش ایستادند و تیرباران شدند و با خون سرخ خود، میدان «چیتگر» را آبیاری کرده و با تقدیم جان شان به خلق «ایران»؛ رفاقت خویش را با آنان تثبیت کردند. هنگامی که سربازی برای بستن چشم، به سوی خسرو می رود، او با صدایی آرام و بی دغدغه می گوید: «چشم های مرا نبند داداش، می خواهم طلوع خورشید را تماشا کنم!»
لحظاتی بعد، با دمیدن سپیده، خسرو تمام قوت اش را در چشم هایش جمع کرد تا برای آخرین بار، طلوع خورشید را ببیند و...!
خبر تیرباران این دو فرزند خلق، هیچ گاه به صورت رسمی اعلام نشد. رژیم شاه؛ با مسکوت گذاشتن خبر مرگ خسرو و کرامت؛ مترصد بود مرگ این شیرآهن کوه مردان کشورمان را بی اهمیت جلوه دهد. غافل از این که مردم، لحظه به لحظه اخبار مربوط به فرزندان خود را پی گیر بودند. به طوری که با خبر تیرباران خسرو و کرامت؛ این، شاه و دارو دسته اش بودند که طنین آه خلق ایران را که از نهادشان برخاسته بود، شنیدند و به لرزه افتادند!
اینک پس از گذشت سی و سه سال از در خون غلطیدن خسرو گلسرخی و کرامت دانشیان؛ این فداییان خلق ایران، یادشان را گرامی داشته و با مرور چه گونه گی زندگی، آثار و نوع تفکرشان، قدر پرقدرشان را پاس می داریم.
گلسرخی به نام «خسرو»
پرندگان همه خیس اند
و گفت و گویی از پریدن نیست
در سرزمین ما
پرندگان همه خیس اند
در سرزمینی که عشق، کاغذی است
انتظار معجزه را بعید می دانم...
«خسرو گلسرخی»؛ نویسنده، شاعر و منتقد، در روز دوم بهمن ماه 1322 در شهر «رشت» پا به آوردگاه جهان گذاشت. خیلی زود هنگامی که بیش از یک سال و نیم نداشت، پدرش را از دست داد. مادرش، «شمس الشریعه وحید» او و برادرش «فرهاد» را نزد پدربزرگ شان «حاج شیخ محمد وحید خورگامی» در «قم» برد تا تحت سرپرستی او قرار گیرند.
پدربزرگ خسرو؛ روحانی و از بازماندگان «نهضت جنگل» بود. خسرو تحت حمایت پدربزرگ بود تا سال 1341 زمانی که تحصیلات ابتدایی و متوسطه را به پایان رسانید. در این سال بود که پدربزرگ نیز فوت کرد و به این ترتیب؛ چرخ معاش خانواده به عهده خسرو کوچک افتاد. بعد از این واقعه؛ خانواده خسرو به «تهران» آمدند.
پس از پایان تحصیلات، خسرو در روزنامه «اطلاعات» و سپس روزنامه های «آیندگان» و «کیهان» مشغول به کار شد. او با نوشتن مقالاتی درباره مسایل ادبی و هنری و هم چنین نقد ادبی، خیلی زود ذوق و دانش ادبی اش را نشان داد.
در سال 1348 با شاعر و نویسنده هم رزم اش؛ «عاطفه گرگین» ازدواج کرد که حاصل آن، گلسرخی دیگری به نام «دامون» بود. زندگی در کنار شاعری چون عاطفه گرگین و تاثیری که از یک دیگر گرفتند، ابعاد تازه ای به زندگی و آثار خسرو بخشید. این زندگی مشترک، بیش از چهارسال دوام نیافت و خسرو در فروردین 1352 توسط مامورین ساواک در محل کارش؛ «کیهان»، دستگیر و روانه زندان شد.
می دانی...
پرنده را بی دلیل اعدام می کنی
در ژرف تو
آیینه ایست
و دستان تو محلولی ست
که انجماد روز را
در حوضچه ی شب غرق می کند
حماسه گل سرخ
«آقای رییس دادگاه! کدام شرافت مند است که در گوشه و کنار تهران مثل نظام آباد، مثل پل امام زاده معصوم، مثل میدان شوش، مثل دروازه غار برود و با کسانی که یک دستمال زیر سر دارند، صحبت کند و بپرسد شما از کجا آمده اید؟ چه می کنید؟ می گویند فرار کرده ایم! از چه؟ از قرضی که داشته ایم و نمی توانستیم بپردازیم!...»
نوشته های خسرو اعم از شعر و مقاله، نقد و تحقیق و ترجمه؛ همه و همه نشان دهنده دید جامعه شناسانه و مردم دوست اوست. دیدی که به خوبی نشان می دهد او به هنر جدای از مردم اعتقاد ندارد. ساواک به این دلایل، نوشته هایش را تحت نظر داشت. اما او در آن شرایط اختناق، با شجاعت بی نظیری، عمیق ترین و مردمی ترین شعرهایش را سرود.
این کاج های بلندست
که در میانه ی جنگل
عاشقانه می خواند
ترانه ی سیال سبز پیوستن
برای مردم شهر
نه، چشم های تو ای خوب تر ز جنگل کاج
اینک برهنه ی تبرست
با سبزی درخت هیاهویت
این سوگوار سبز بهار
این جامه ی سیاه معلق را
چه گونه پیوندی ست
با سرزمین من؟
آن کس که سوگوار کرد خاک مرا
آیا شکست
در رفت و آمد حمل این همه تاراج؟
این سرزمین من، چه بی دریغ بود
که سایه ی مطبوع خویش را
بر شانه های ذوالاکتاف پهن کرد
و باغ ها میان عطش سوخت
و از شانه ها طناب گذر کرد
این سرزمین من، چه بی دریغ بود!
ثقل زمین کجاست؟
من در کجای جهان ایستاده ام؟
با بادی از فریادهای خفته و خونین
ای سرزمین من!
من در کجای جهان ایستاده ام؟
در فروردین 1352 او به همراه عده ای دیگر؛ به اتهام واهی سوء قصد علیه شاه، دستگیر و روانه زندان «اوین» شدند. از این پس رویای مخوف عدالت سایه خدا بر زمین بود که با شکنجه های قرون وسطایی و با عذاب های دردناک و غیر انسانی اش، بی رحمانه، خودی نشان می داد و فرزندان این مملکت را –هرکدام با اتهاماتی دروغین- به پای میز محاکمه می کشاند. جلسات دادگاه بود و بی دادگاهی این جلسات. خسرو و کرامت اما، لبخند می زدند و این جلسات فرمایشی را به تمسخر می گرفتند: «اتهام سیاسی در ایران، نیازمند اسناد و مدارک نیست. خود من، نمونه صادق این گونه متهم سیاسی در ایران هستم. در فروردین ماه، چنان چه در کیفر خواست آمده، به اتهام تشکیل یک گروه کمونیستی که حتا یک کتاب هم نخوانده است، دستگیر می شوم. تحت شکنجه قرار می گیرم و خون ادرار می کنم. بعد مرا به زندان دیگری منتقل می کنند. آن گاه هفت ماه بعد، دوباره تحت بازجویی قرار می گیرم که توطئه کرده ام. دوسال پیش حرف زده ام و اینک به عنوان توطئه گر در این دادگاه محاکمه می شوم. اتهام سیاسی در ایران این است!»
در این گروه کذایی است که تعدادی از روشنفکران دروغین و پوشالی، به دریوزگی می افتند و تقاضای عفو و بخشودگی کرده، با چاپلوسی ها و نیرنگ بازی و گریه و زاری، سعی نمودند آن دو را اغواگر و همه کاره نشان دهند.
خسرو و کرامت اما، از تریبون بی دادگاه شاه، بهره بردند تا صدای خلق و مظلومیت شان را به گوش جهانیان برسانند و هرچند بهای چنین کاری را با خون خود دادند، لیکن یادگاری از خود در دل مردم به جای گذاشتند که اینک آبروی این مملکت محسوب می شوند.
به قول «رضا براهنی»:
«جهان ما
به دوچیز زنده است
اولی شاعر
و دومی شاعر
و شما
هردو را کشته اید
اول: خسرو گلسرخی را
دوم: خسرو گلسرخی را...»
خسرو را به آسانی نمی توان تعریف کرد. همان طور که شعر را و هنر را. چه را که تا حد اغراق، پرشور بود. او در ابراز عقیده، بی پروا بود و البته در یافتن و سپس تحکیم عقیده اش، آن چه که «شناخت» بشر نام می گیرد، بسیار وسواس به خرج می داد تا گمراهی گریبان اش را نگیرد. دموکراتیک بودن روح خسرو است که او را وا می دارد بگوید: «...برای نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جستم و آن گاه به سوسیالیسم رسیدم...»
خسرو؛ تجسم زیبایی از ذهنی جست و جوگر بود. در هنرش نیز برخلاف هنرمندان، شاعران و نویسندگان بی درد، برج عاج نشین نبود. آنان که از سر سیری و بی دردی، با دل تنگی های یک غاز خود، شعر می سازند و با قلم، عقده های سالیان دور و نزدیک خود را تسکین می دهند. برای خسرو؛ شعر، پل ارتباط با مردم اش بود. قلب او قطره قطره در شعرش آب می شد و جویبار شعرش، در زمزمه محزون، با مردم درددل می کرد. او در شعرش رنج می برد، می گریست، فریاد می کشید، دشنام می داد، کینه می ورزید و عاشق می شد.
هیمه
نه آن که فکر کنی سرد است
که من
در تهاجم کولاک،
یک جا تمام هیمه های جهان را
انبار کرده ام
در پشت خانه ام...
و در تفکر یک باغ آتش ام
به تنهایی
من هیمه ام
برادر خوب ام
بشکم مرا
برای اجاق سرد اتاقت.
آتش ام بزن...
من هیمه ام
برادر خوب ام...
وصیت نامه خسرو گلسرخی
«من یک فدایی خلق ایران هستم و شناسنامه من جز عشق به مردم چیزی دیگر نیست. من خون ام را به توده های گرسنه و پابرهنه ایران تقدیم می کنم و شما آقایان فاشیست ها که فرزندان خلق ایران را بدون هیچ گونه مدرکی به قتل گاه می فرستید، ایمان داشته باشید که خلق محروم ایران، انتقام خون فرزندان خود را خواهد گرفت.
شما ایمان داشته باشید از هر قطره خون ما، صدها فدایی بر می خیزد و روزی قلب همه شما را خواهد شکافت! شما ایمان داشه باشید که حکومت غیر قانونی ایران که توسط آمریکا تحمیل شده، در حال احتضار است و دیر یا زود با انقلاب قهرآمیز توده های ستم کشیده ایران درو و واژگون خواهد شد.
شاعر و نویسنده خلق ایران- خسرو گلسرخی (امضاء)
و ضمنن یک عدد حلقه پلاتین (طلای سفید) و مبلغ یک هزار و دویست ریال وجه نقد به خانواده ام یا زن ام بدهند.
خون ما پیرهن کارگران، خون ما پیرهن سربازان، خون ما پرچم خاک ماست.»
نماینده دادستانی ارتش: سرگرد قیایی
فرمانده گردان زندان: سروان حسن زاده
افسر: سروان جاوید نسب
قاضی: عسگر صادق متقی نماینده شهربانی
شب ندارد سر خواب .
مي دود در رگ باغ
باد ، با آتش تيزابش ، فرياد كشان.
پنجه مي سايد بر شيشه ي در
شاخ يك پيچك خشك
از هراسي كه ز جايش نربايد توفان .
من ندارم سر ياس
با اميدي كه مرا حوصله داد .
باد بگذار بپيچد تا شب
بيد بگذار بر قصد با باد .
گل كو مي آيد
گل كو مي آيد خنده به لب.
گل كو مي آيد ، مي دانم،
با همه خيرگي باد
كه مي اندازد
پنجه در دامانش
روي باريكه راه ويران،
گل كومي آيد
با همه دشمني اين شب سرد
كه خط بيخود اين جاده را
مي كند زير عبايش پنهان
سریال های ایرانی سینما دوربین رپ عکس های هیچکس امیدیه بچهای امیدیه روزبه رستمی از امیدیه
قسمت اول
علی اکبر دهخدا
علی اکبر دهخدا از مردان به نام سياست و ادب تاريخ معاصر ايران است. وی در تهران زاده شد. پدرش خان بابا از ايل نشين های نواحی قزوين بود و از همين رو دهخدا را نيز اغلب قزوينی می خوانند. وی در کودکی نخست در مدارس قديم تحصيل کرد سپس وارد مدرسه علوم سياسی شد و چند سال بعد در ماموريت وزارت خارجه همراه سفير ايران به کشورهای بالکان در جنوب شرق اروپا سفر کرد. دهخدا در بخارست و وين دو سال به تکميل زبان فرانسه و مطالعه پيشرفت های علمی و هنری اروپا پرداخت. با اين همه در بازگشت در يادداشتی به مدعيان برتری تمدن غرب هشدار داد که : " در تمدن مکانيکی کسی دست ما را نبسته، اما در شئون معنوی ما بايد خود را دريابيم."
بازگشت دهخدا به وطن مقارن اوج گرفتن نهضت مشروطه خواهی بود. وی پس از شش ماه کار در اداره شوسه خراسان به تهران بازگشت و به عنوان نويسنده و سردبير به همراهی تنی چند از آزادانديشان به
نشر روزنامه صور اسرافيل پرداخت. مقالات انتقادی وی با عنوان " چرند و پرند" به زودی توجه خوانندگان را به خود جلب کرد. وی در اين مقالات با طنزی تند اما لطيف اعمال ستمگران و جاهلان و سربازان جامعه را بر ميشمرد و از ساده لوحی عوام و فرصت طلبی روحانی نمايان و شيادان ظاهر صلاح پرده برميداشت.
به توپ بسته شدن مجلس شورای ملی به فرمان محمد علی شاه و فرا رسيدن دوران استبداد صغير به کشته شدن ميرزا جهانگير خان صور اسرافيل ناشر روزنامه و روشن فکر بزرگ زمان مشروطه و دستگيری و تبعيد دهخدا به اروپا انجاميد. اما دهخدا در اروپا نيز از پای ننشست. سه شماره ديگر از روزنامه صور اسرافيل را منتشر کرد و پس از آن به انتشار روزنامه روح القدس پرداخت و اندکی بعد در استانبول نامه هفتگی سروش را بنيان گذاشت.سینمای هالیوود - امیدیه- ایرانسل - تلفن همراه موبایل خداحافضی با یانگوم یانگونگ جک اس ام اس خنده مد خرید اینترنت بلاگفا قالب سار قالب وبلاگ موبایل برنامه موبایل دانشگاه سراسري آزاد قالب وبلاگ سينما يانگونگ رپ دانلود استخر اميديه خوزستان
ادامه دارد...
| عاقلی، دیوانهای را داد پند | کز چه بر خود میپسندی این گزند | |
| میزنند اوباش کویت سنگها | میدوانندت ز پی فرسنگها | |
| کودکان، پیراهنت را میدرند | رهروان، کفش و کلاهت میبرند | |
| یاوه میگوئی، چه میگوئی سخن | کینه میجوئی، چو میبندی دهن | |
| گر بخندی، ور بگریی زار زار | بر تو میخندند اهل روزگار | |
| نان فرستادیم بهرت وقت شب | نان نخوردی، خاک خوردی، ای عجب | |
| آب دادیمت، فکندی جام آب | آب جوی و برکه خوردی، چون دواب | |
| خوابگاه، اندر سر ره ساختی | بستر آوردند، دور انداختی | |
| برگرفتی زادمی، چون دیو روی | آدمی بودی و گشتی دیو خوی | |
| دوش، طفلان بر سرت گل ریختند | تا تو سر برداشتی، بگریختند | |
| نانوا خاکستر افشاندت بچشم | آن جفا دیدی، نکردی هیچ خشم | |
| رندی، از آتش کف دست تو خست | سوختی، آتش نیفکندی ز دست | |
| چون تو، کس ناخورده می مستی نکرد | خوی با بدبختی و پستی نکرد | |
| مست را، مستی اگر یک ره بود | مستی تو، هر گه و بیگه بود | |
| بس طبیبانند در بازار و کوی | حالت خود، با یکی زایشان بگوی | |
| گفت، من دیوانگی کردم هزار | تا بدیدم جلوهی پروردگار | |
| دیده، زین ظلمت به نور انداختم | شمع گشتم، هیمه دور انداختم | |
| تو مرا دیوانه خوانی، ای فلان | لیک من عاقلترم از عاقلان | |
| گر که هر عاقل، چو من دیوانه بود | در جهان، بس عاقل و فرزانه بود | |
| عارفان، کاین مدعا را یافتند |
گم شدند از خود، خدا را یافتند .... |

بد نیست برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد این شاعر به این آدرس ها مراجعه فرمایید ...
قسمت اول
کمال الملک
پس از مرگ ناصرالدين شاه و با آغاز سلطنت مظفرالدين شاه، کمال الملک به اروپا سفر کرد و در موزه های برجسته فرانسه و ايتاليا به مطالعه آثار هنری نقاشان بزرگ اروپا پرداخت. دوازده تابلو از روی کارهای روبنس، راميران و تی شن ره آورد اين سفر سه ساله است. سفر نقاش هنرمند برای زيارت عتبات نيز فرصتی ديگر بود که چند تابلوی نفيس بر مجموعه آثار او بيفزايد. تابلوهای فالگير بغدادی، زرگر بغدادی و شاگردش و ميدان کربلا يادگار اين سفر است.
پس از اين دوران، کمال الملک مدرسه صنايع مستطرفه را تاسيس کرد و خود عهده دار رياست آن شد. در اين مدرسه، نقاشی، مجسمه سازی، منبت کاری و قالی بافی تدريس می شد. کمال الملک شانزده سال در اين مدرسه به تربيت جوانان علاقه مند پرداخت. اما محدوديت امکانات مالی و کمبود هنرآموزان ورزيده ادامه کار را دشوار می کرد. با وجود اين، کمال الملک دانشجويان را، از اين که برای به دست آوردن پول بيشتر به نقاشی چهره رجال مملکت به پردازند، منع می کرد. وی که هنرمندی واقعی بود و بر خصائل نيک انسانی، علو طبع و بزرگ منشی ارزش بسيار می نهاد، می کوشيد که اين صفات را به شاگردان خود نيز منتقل کند. از خصوصيات اخلاقی برجسته کمال الملک بسيار سخن گفته اند.
کمال الملک به سبب دشواری هايی که پيوسته با قدرت مداران روزگار داشت، دوازده سال آخر عمر خود را در حسين آباد نيشابور به انزوا گذراند و در سال ۱۹۴۰، پس از آن که بر اثر حادثه ای چشم چپ خود را از دست داده بود، درگذشت. آرامگاه او، در نيشابور، در همان باغی جای دارد که شيخ عطار در آن در بستر خاک آرميده است.

قسمت اول
کمال الملک
کمال الملک لقب محمد غفاری نقاش برجسته ايرانی است که در نيمه قرن نوزدهم در کاشان در خانواده ای هنرمند ديده به جهان گشود. در پانزده سالگی از کاشان به تهران آمد و سه سال در مدرسه دارالفنون به آموختن علم و هنر پرداخت. در پايان سال سوم، ناصرالدين شاه، برای بازديد مدرسه بدان جا رفته بود. وی با ديدن يکی از تابلوها، که چهره اعتضاد السلطنه رئيس دارالفنون بود، کمال الملک را مورد تحسين و تشويق قرار داد. پس از آن کمال الملک به مدت چهار سال، با پشتيبانی مالی ناصرالدين شاه، در محلی که برای کار او در دربار تعيين شده بود به کشيدن بيش از ۱۷۰ تابلو گذراند. مشهورترين آنها تابلوی تالار آئينه است که شاه کار هنر نقاشی وی به شمار می آيد و نخستين تابلويی است که امضا کمال الملک در آن به چشم می خورد.

تابلوی تالار آئينه نقش موزه برليان است که بنا به درخواست ناصرالدين شاه کشيده شده است. در اين تابلو شاه نزديک تخت طاووس روی صندلی نشسته و شمشيرش را روی زانو گذاشته است. موزه برليان تالار بزرگی است که سقف و چهار ديوار آن آئينه کاری شده و سه چهل چراغ صد شاخه از سقف آويزان است. روی هر کاسه لاله آن، عکس رنگی ناصرالدين شاه نقش شده است. در يک طرف اطاق، تخت طاووس و کره جواهر و شمعدان ها قرار دارد. درهای دو طرف اطاق همه به باغ باز شده و جلوی آن ها پرده تور آويخته است. هنر بزرگ نقاش در اين شاهکار منعکس کردن رنگ اشياء در آينه ها و چراغ های ريز و درشت است که با زوايای گوناگون در يکديگر تابيده اند. در آفرينش اين شاهکار، که ترکيبی از هنر نقاشی و مينياتور به شمار می رود، صبر و حوصله نقاش کم از هنرمندی او نبوده است.سینمای هالیوود - امیدیه- ایرانسل - تلفن همراه موبایل خداحافضی با یانگوم یانگونگ جک اس ام اس خنده مد خرید اینترنت بلاگفا قالب سار قالب وبلاگ موبایل برنامه موبایل
ادامه دارد...
درود
این پست قرار بود ادامه سری پست های نوابغ تاریخ ایران رو براتون بذارم که به علت یک سری مشکلات نتونستم آماده کنم . به همین دلیل بود که با خودم گفتم بد نیست حلا که این طور شد یک نگاهی به آرشیو وبلاگ بندازیم این شد که ...
***
***
بابک ، دلاور آذربایجان
در زمان مامون، به واسطه نفوذ ايرانيان در دربار خلافت و سازگاری خليفه با ايرانيان، بابک و خرم دينان مورد تهديد جدی قرار نگرفتند. اما از آن پس به سبب اختلافی که ميان ايرانيان رقيب از يکسو و سرکردگان غلامان ترک دستگاه خلافت، از سوی ديگر، در گرفت موضع ايرانيان ضعيف شد. معتصم که از قدرت روز افزون خاندان های بزرگ ايرانی در دستگاه خلافت هراسان بود از اين پراکندگی ايرانيان سود جست. در آن روزگار، افشين، شاه زاده ايرانی اهل اسروشنه در ماوراء النهر، به عنوان گروگان در دربار خلافت می زيست. وی از خاندانی مانوی بود که تازه اسلام آورده بودند و کم کم قدرت می يافتند. افشين که احساسات ايرانی داشت درصدد برآمد با بابک و مازيار، حکم ران ايرانی طبرستان، همدست شود و بر ضد اعراب به پا خيزد. اما، وضع دربار معتصم و فرصت طلبی عناصر عرب امکان اتحاد آنان را از ميان برده بود. افشين که سرداری بزرگ و فرمان دهی بسيار آگاه و هوشيار بود، چون می کوشيد از نفوذ امرای طاهری در دربار بکاهد، خود در جنگی طولانی با بابک گرفتار آمد و عاقبت او را اسير کرد و به دربار معتصم آورد.سینمای هالیوود - امیدیه- ایرانسل - تلفن همراه موبایل
نوشته اند که خليفه از دستگيری بابک چندان شادی می نمود که آرام نداشت. به دستور او بابک و برادرش عبدالله را که اسير بودند با قبای ديبا و کلاه نوک بلند سمور با تجملی تمام سوار بر فيل در سامره پايتخت خليفه گرداندند. اين رسمی بود که درباره اسيران و محکومان اجرا می کردند. سرانجام بابک را به دستور خليفه به فجيع ترين وضع کشتند. هنگامی که دست راستش را بريدند جای بريدگی را بر رخ خود زد و همين کار را با دست چپ نيز انجام داد و گفت : " نگرانم که خون از من برود و روی من زرد شود و پندارند که از مرگ هراسانم." سپس سرش را تراشيدند و شکمش را دريدند. خليفه فرمان داد سرش را ببرند و به بغداد فرستند. پيکرش را نيز در سامره بر دار کشيدند. با برادرش نيز همين کردند. پيکر بابک در سامره ساليان دراز بر دار بماند و محل آن به نام جثه يا پيکر بابک تا سال ها شناخته بود.
پس از کشته شدن بابک، خرم دينان از پای ننشستند و بيش از هشتاد سال ديگر در گوشه و کنار ايران به سپاه عرب و کارگزاران خليفه می تاختند، و کاروان ها را می زدند. افشين نيز با آن که پس از دستگيری بابک از خليفه هدايای گران بها و مراتب و درجات عالی دريافت داشت اما هيچ وقت دل تازيان با وی صاف نشد. چندی نگذشت که به دستور خليفه او را به بند کشيدند و با توهين و شکنجه بسيار کشتند. از اتهامات وی آن بود که کتابی نفيس در خانه او يافتند. گويند اين کتاب گران بهای مصور با جلد چرمين زينت يافته از آثار ارزنده ای بود که مانويان به زيباترين صورت می ساختند و در خزاين خود نگاه داری می کرده اند.یانگون در ایران - عکس های شخصی یانگونگ -یانگون و دوربین مخفی - یانگون باگلزار

قيام های مبارزان ايرانی در نخستين قرن های اسلامی اگرچه چنين خونين سرکوب شد اما به تدريج زمينه را برای تشکيل حکومت های مستقل ۳ ايرانی فراهم آورد. اندکی بعد قدرت يافتن عياران سيستان به سرهنگی يعقوب ليث صفاری درفش استقلال ايران را برای نخستين بار پس از شکست از اعراب در ايران برافراشت.